قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
1028
تاريخ الفي ( فارسى )
عليه السّلام ، را از مولد او خبر داده فرموده بود كه : زود باشد يا على كه تو را پسرى متولّد شود . بايد كه او را به اسم و كنيت [ 141 الف ] من موسوم و مكنّى گردانى . بنابراين امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، او را محمّد نام نهاده ابو القاسم كنيت داد ، و الّا نزد اكثر علما جايز نيست جمع كردن ميان اسم و كنيت آن حضرت ، صلّى اللّه عليه و آله . و در اين باب حديثى از پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، نقل مىكنند و مىگويند بعد از آنكه حضرت سيّد المرسلين به امير المؤمنين على ، عليهما السّلام ، فرمودند : من اسم و كنيت خود را به فرزند تو كه تو را بعد از اين خواهد شد بخشيدم . فرمودند : و لا يحلّ لاحد من امّتى بعده . يعنى : حلال نيست جمع ميان اسم و كنيت من هيچ كس را بعد آن . امّا بعضى از محقّقين برآنند كه اين منع مخصوص بود به زمان حيات آن حضرت ، صلّى اللّه عليه و آله ، چرا كه سبب منع آن بود كه جمعى از يهود در ابتداى اسلام به واسطهء ايذاء پيغمبر ، صلّى اللّه عليه و آله ، فرياد مىكردند : يا ابا القاسم ، يا ابا القاسم . و همينكه پيغمبر به ايشان ملتفت مىشد مىگفتند : ما تو را قصد نكرديم . و اين معنى بر پيغمبر بسيار شاّق بود ؛ بنابراين به امر الهى منع فرمود . و چون بعد از وفات آن حضرت اين متصوّر نيست ، جمع ميان اسم و كنيت ممنوع نخواهد بود . محمّد حنفيّه بغايت قوّت داشت ، چنانچه در كامل التواريخ مسطور است كه نوبتى زرهى نزد امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آوردند . آن حضرت فرمود : اين زره دراز است . قدرى از آن كوتاه مىبايد ساخت . محمّد حنفيّه دست به آن زره آورده به زور پنجه آن مقدار كه امير المؤمنين تعيين فرمود از دامن آن قطع ساخت . و در اكثر تواريخ معتبره مسطور است كه نوبتى قيصر روم پيش معاوية بن ابى سفيان كس فرستاد كه : پيش از اين در ميانهء ملوك رسوم بود كه از لشكريان خود جماعتى را كه به صفت قوّت يا طول قامت يا غير آن از امور عجيبه [ موصوف بودند ] پيش يكديگر مىفرستادند ، آيا شما مىخواهيد كه الحال آن عادت ميانهء ما و شما مرعى باشد يا نى ؟ معاويه گفت : چرا نباشد . پس قيصر روم دو شخص پيش معاويه فرستاد : يكى به طول قامت عوج بود و ديگرى در قوّت و زور خود را از رستم زال بالاتر مىگرفت . چون اين دو كس به مجلس درآمدند معاويه به عمرو عاص گفت : من در مقابل اين شخص طويل القامه كسى پيدا كردهام كه اين به نصف او نرسد ، و آن قيس بن سعد بن عباده است ، امّا در مقابل اين كس كه دعوى زور مىكند محتاج به توام . عمرو عاص گفت : بلى . يكى از دو كس را كه محمّد حنفيّه است و عبد اللّه زبير است بايد طلبيد . پس معاويه اولا به طلب قيس بن سعد كس فرستاد . چون قيس به مجلس درآمد و نظرش بر رومى طويل القامه افتاد ازار خود را